نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





معنای واقعی عشق

حس نوع دوستی و عشق هرگز نمی میرد

چهار سال قبل یعنی در سال ۲۰۰۴ میلادی در یک بعد از ظهرآفتابی روز شنبه در یکی از جاده های اصلی گروه ای از پرندگان در حال جستجو برای غذا بودند . پرندگانی که در پرواز و چابکی شاهکارهای طبیعت هستند . اما در آن بعد از ظهر غمگین اتفاقی روی داد که هم باعث اندوهگین شدن انسانها شد و هم نمونه ای بارز از وفاداری به همسر و همنوع را به نمایش گذاشت و هم باعث پولدار شدن عکاس این صحنه شد .

پرندگان جویای غذا آنقدر گرسنه بودند که به عبور و مرور وسایل نقلیه داخل جاده کمترین توجه را داشتند . و در حال تغذیه از دانه های گندمی بودند که از کامیونهای حامل این ماده به زمین می ریخت . و ناگهان کامیونی به یکی از پرندگان برخورد کرد . پرنده لحظه ای بی حرکت بر روی زمین افتاد .

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

 

پرنده زخمی که یکی از بالهایش آسیب دیده بود لحظاتی بعد هوشیاری خود را باز یافت . اما ناتوان از پرواز نگاه خود را به سوی دیگر پرندگان دوخت . گویی به یاری آنان ایمان داشت .

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

 

جفت پرنده زخمی برای او غذا می آورد

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

ساعاتی بعد پرنده زخمی در حالی که در ذهن خود تصویری زیبا از وفاداری و غمخواری همسر خود را داشت جان سپرد.

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

جفت پرنده برای او غذا می آورد ( این تنها کاری است که از دستش بر می آید ) ، اما متوجه بی حرکت بودن او می شود و سعی می کند او را هشیار کند .

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

تلاش بی فایده جفت ادامه دارد.

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

پرندگان دیگر نیز در آن حوالی هستند و سعی در کمک به این جفت را دارند .

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

پرنده به مرگ جفت خود پی می برد اما باور ندارد و با فریاد سعی در بیدار کردن او دارد .

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

و چون از مرگ جفت خود یقین می یابد در کنار جنازه او به شیون و ناله می پردازد .

http://multi-download.com/wp-content/pic/parandeye-ashegh/1.jpg

و در انتها مبهوت از آنچه بر او و جفتش گذشته است در کنار پیکر بی جان او می ایستد .

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 1:23 | |







شیطان پرستان و دیوانگان دنیای تاتو

خدا شفاشون بده... praying

 

 

 

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 1:22 | |







مسابقات شيرجه در آلمان


http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/3/10/176368_805.jpg

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 1:1 | |







ما برای هم آمده بودیم و ندانستیم

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.
ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.
او بار شراب داشت، و من ، به جست و جوی شراب آمده بودم.
او شراب فروش بود، و من، مشتری ِ مسلّم ِ مطاع ِ او بودم.
و هردو به یک شهر می رفتیم
و هردو به یک میهمان سرای.
به راستی که ما برای هم بودیم
و برای هم آمده بودیم.
******
شبانگاه چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد
هر دو به چایخانه رفتیم
و در مقابل هم نشستیم.
به هم نگریستیم
و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم
و نا آشنای با همه کس.
او را خواندم که با من چای بنوشد
و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.
نشستیم و چای نوشیدیم
و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.
و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده ای و
چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟
و او، شاید شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار
پوست روباه با خود آورده است.
و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود
آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام.
و باز گفتیم و باز شنیدیم.
تا پاسی از آن تیره شب گذشت.
ومن، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.
******
روز دیگر من سراسر شهر را گشتم
و از هزار کس شراب خواستم
و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست.
به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.
سر در میان دو دست گرفتم
و گریستم.
بیگانه ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر
و در دبدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.
چای خوردیم و هیچ نگفتیم
و خویشتن خویش را
در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.
******
ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب
ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.
و اندوهی گران به بار آوردیم.
من به مشرق مقدس بازگشتم
و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم،
و ندانستیم

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 22:13 | |







كودك راهب

يك كودك راهب در زير شير آب در صومعه اي در ميانمار


كودك راهب

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 22:12 | |







بدون شرح!


بدون شرح

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 22:12 | |







روز جهاني بدون سيگار

برگزاري مراسم روز جهاني بدون سيگار در سئول

روز جهاني بدون سيگار

javahermarket


[+] نوشته شده توسط salar beik در 22:10 | |



صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 ... 21 صفحه بعد